شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۳
کد خبر: 403107

منوپاز یا پساقاعدگی که جزء موضوعات مسکوت‌مانده در حوزه بهداشت و سلامت نیمی از جامعه ایرانی است و زنان ایرانی با میانگینی بالاتر از سایر کشورهای جهان، به شکلی زودرس با آن مواجه می‌شوند.

تجاربی از پساقاعدگی زودرس زنان ایرانی

به گزارش سلامت نیوز به نقل از شرق، انتشار گزارش «زودتر از موعد، دورتر از تصور» بحرانی پنهان درباره سلامت زنان ایرانی را به بحث کشاند. منوپاز یا پساقاعدگی که جزء موضوعات مسکوت‌مانده در حوزه بهداشت و سلامت نیمی از جامعه ایرانی است و زنان ایرانی با میانگینی بالاتر از سایر کشورهای جهان، به شکلی زودرس با آن مواجه می‌شوند.

چندین ماه درگیری برای نگارش این گزارش نشان داد هم دستگاه‌های درمان و بهداشت کشور در این بخش کم‌کاری کرده و اطلاعات و آمار و پژوهش‌های قابل اتکایی انجام نداده است، هم در میان زنان، اطلاعات و آگاهی پایینی نسبت به این تجربه بدن‌مند وجود دارد؛ موضوعی که سبب شد پس از انتشار این گزارش، موجی از روایات جدید به دست  برسد که فصل جدیدی از این رنج زنانه باز کند.

موضوعی که ضرورت پرداختن دوباره به آن، بررسی روایات زنان و همچنین رصد پرسش‌ها و ابهامات آنها را دوچندان کرد. بنابراین، بار دیگر سراغ پساقاعدگی رفتیم و محتوا به صدای مخاطبان اختصاص داده شد.

مرضیه و خداحافظی با رؤیای مادرشدن

«من ۳۱ساله بودم و هنوز برای بچه‌دارشدن تصمیم قطعی نگرفته بودم. درگیر کار و زندگی بودم و تلاش می‌کردم به همان حوزه خودم سامان بدهم، شغل ثابتی پیدا کنم که درآمد و بیمه داشته باشد، ازدواج کنم و با نقش جدیدم آشنا شوم.

روابط انسانی پایداری داشته باشم و به طور کلی به عنوان یک بزرگسال، بتوانم به ثبات برسم. اما فکر نمی‌کردم ممکن است روزی کسی بنشیند مقابلم و بگوید شاید دیگر آن‌قدر که تصور می‌کنی فرصت نداشته باشی.

از وقتی خودم را به عنوان یک زن شناخته بودم، عاشق مادرشدن بودم. دوست داشتم باردار شوم و با خودم می‌گفتم حداقل یک دختر و یک پسر به دنیا خواهم آورد. روند زندگی هم خیلی برایم عجیب پیش نرفت و به نظرم هیچ مانعی بر سر راهم قرار نداشت تا اینکه در 30سالگی با نامنظم‌شدن دوره قاعدگی‌ روبه‌رو شدم. فکر کردم به خاطر استرس کار و مشغله زندگی است.

ابتدا زیاد جدی نگرفتم، اما با تکرار ماجرا به پزشک زنان مراجعه کردم. چندین آزمایش مختلف دادم تا اینکه بالاخره خبر هولناک را دادند: نارسایی تخمدان نتیجه آزمایش بود و بزرگ‌ترین پیامدش هم اینکه دیگر باید با رؤیای مادرشدن خداحافظی می‌کردم. باورم نمی‌شد در اوج جوانی و بالندگی چنین بلایی به سرم آمده است. تمام مسیر مطب دکتر تا خانه را زار زدم. نمی‌توانم توضیح بدهم بعد از این ماجرا چطور دنیا روی سرم خراب شد. وارد یک دوره سنگین افسردگی شده بودم و حس اینکه دیگر توان باروری ندارم، همه هویتم را مخدوش کرده بود. همسر همراهی هم داشتم اما این موضوع برایم کافی نبود. می‌دانستم گزینه‌های دیگری برای باردار یا مادر شدن پیش‌رویم قرار دارد اما اینها خوشحالم نمی‌کرد. نمی‌توانستم از عجزی که به آن دچار شده بودم رهایی پیدا کنم.

افسردگی شروع شده بود و من حالا باید دو بیماری را درمان می‌کردم. در عرض چند هفته همه زندگی‌ام عوض شده بود. از یک سو درمان دارویی برای پساقاعدگی زودرس و از طرف دیگر داروهای اعصاب و روانی که روی خواب و کار و همه زندگی‌ام سایه انداخته بود. واقعا در عرض چندین هفته، توفانی آمده بود و من و زندگی‌ام را به ورطه ناشناخته‌ای وارد کرد. بعد از چند هفته و به توصیه دوست نزدیکی، مشاوره روانی را هم شروع کردم تا بتوانم خودم را از منجلابی که واردش شده بودم نجات دهم. احتمالا درک این موضوع برای دیگرانی که به آن دچار نشده‌اند یا مثلا مردان اصلا عادی نباشد.

نتوانند بفهمند و حتی بگویند این میزان زاری با امر واقع ارتباطی ندارد، اما من برای آینده‌ای گریه می‌کردم که پیش‌تر همیشه خیال می‌کردم هر وقت بخواهم می‌توانم به سراغش بروم. اما بازی عوض شده بود. یک اتفاق دیگر برای من و بدنم تصمیم گرفته بود و من دیگر هیچ عاملیتی نداشتم. شاید دیگران نتوانند درک کنند چنین موضوعی چگونه می‌تواند بر درک یک انسان از هویتش اثر بگذارد، اما این تجربه با من چنین کرده بود. خودم، وجودم و هویتم را گم کرده بودم. انگار دیگر یک زن کامل نبودم و همه اینها تحت تأثیر شکلی بود که زن‌بودن در ذهن من تعریف شده بود؛ اینکه یک زن، انسانی است دارای توان باروری. نمی‌توانی بچه‌دار شوی، پس دیگر یک زن کامل هم نیستی.

خاطرم هست یکی از همان روزهای ابتدایی که به طور توأمان غم و خشم زیادی را با خودم حمل می‌کردم، تلفنی با مادرم حرف می‌زدم و او سعی داشت آرامم کند. در میانه حرف‌هایش که می‌گفت: «حالا طوری نشده و تو داری زیادی خودت رو اذیت می‌کنی» از کوره در رفتم و با داد و فریاد برایش گفتم اگر این‌قدر حالم بد است تقصیر او و همه آنهایی است که همه سه دهه عمرم زن‌بودنم را با مادربودن پیوند داده بودند. من و هزاران زن دیگر شبیه من این‌گونه یاد گرفته‌اند که اگر مادر نشوند، پس دیگر هیچ ارزش وجودی برای آنها در جهان وجود ندارد و این گزاره تلخ، یکی از سهمگین‌ترین احساساتی است که زنان تجربه می‌کنند».

سپیده و زندگی مشترکی که به باد رفت

«اولین چیزی که تغییر کرد، رابطه جنسی‌مان بود. نه اینکه یک روز از خواب بیدار شده باشم و دیگر نخواسته باشم همسرم را لمس کنم. تغییرات آرام‌آرام اتفاق افتاد؛ آن‌قدر آرام که اول خودم هم متوجه نشدم چه چیزی دارد از زندگی‌مان بیرون می‌رود. گاهی خسته بودم، گاهی بی‌خواب، گاهی بدنم آن‌قدر بی‌قرار بود که فقط می‌خواستم شب زودتر تمام شود. پس از تجربه منوپاز زودرس در 38سالگی، یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های بدنم، خشکی واژینال بود که باعث شکنجه‌ای در زمان نزدیکی می‌شد.

تنش فکری و تغییرات خلق‌وخو هم به این وضعیت اضافه شده بود و نمی‌توانم منکر آن شوم که توان گفت‌وگوی بدون دعوا را با همسرم نداشتم. اما او هم فاقد درک و همدلی بود. به نظرش اتفاق عجیبی نیفتاده بود و من بودم که «شلوغش می‌کردم». 38 سال داشتم، هنوز خودم را زنی جوان می‌دانستم که قرار بود سال‌های زیادی از زندگی مشترکش باقی مانده باشد، اما بعد از تشخیص منوپاز زودرس، انگار بدنم زودتر از خودم وارد مرحله‌ای شده بود که هیچ تصوری از آن نداشتم. با تغییرات جسمی کنارآمدن به‌اندازه کافی سخت بود، اما سخت‌تر این بود که نمی‌توانستم درباره‌شان با کسی حرف بزنم، حتی با مردی که نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ام بود.

رابطه ما هم به مرور به سردی کشید. من از اینکه مجبور شده بودم به خاطر اتفاقی که برای بدنم افتاده عذرخواهی کنم کلافه و خشمگین بودم و احتمالا همسرم هم آن‌قدر من را نمی‌فهمید و خودش را در اولویت گذاشته بود که توان درک رنج من را نداشت. احتمالا اینکه تصور می‌کرد یک زن تحت هر شرایطی باید مردش را تمکین کند هم در این وضعیت دخیل بود. انگار وظیفه داشتم همان زنی بمانم که پیش از بیماری بودم، حتی اگر خودم هنوز نمی‌دانستم چطور باید با این بدن تازه زندگی کنم.

مدتی گذشت تا دیگر نه‌فقط از رابطه جنسی، که از نزدیک‌شدن به او هم می‌ترسیدم. کمتر حرف می‌زدیم. خیلی روزها حتی یک وعده غذا هم با هم نمی‌خوردیم. وقتی او بود من نبودم و برعکس. از اینکه مدام مجبور باشم خودم را برایش توضیح دهم خسته شده بودم. اول غم و خشم داشتم و به مرور این احساس تبدیل به بیزاری شد و نفهمیدم دقیقا چه روزی احساس بی‌تفاوتی جای همه چیز را گرفت. اما روزی که مطمئن شدم به من خیانت می‌کند، هم‌زمان فهمیدم که این زندگی دیگر معنی خودش را از دست داده است، چون تنها احساسی که در آن لحظه تجربه کردم، یک کرختی کامل بود.

مدت‌ها بعد از آن، هر بار که به خودم در آینه نگاه می‌کردم، دنبال نشانه‌ای می‌گشتم که شاید علت این اتفاق را توضیح بدهد. یک نقص بدنی همه زندگی من را دگرگون کرده بود. با خودم فکر می‌کردم اگر بدنم تغییر نکرده بود، اگر هنوز مثل قبل میل داشتم، اگر آن شب‌ها او را پس نمی‌زدم، آیا باز هم خیانت می‌کرد؟ این سؤال‌ها بیشتر از هر چیزی خسته‌ام می‌کردند، چون هیچ جوابی نداشتند. فقط مرا وادار می‌کردند مسئولیت انتخاب او را هم به دوش بکشم. زمان برد تا یاد گرفتم بدنم تقصیری نداشت؛ تا بتوانم خودم را با همه نقص‌هایش دوست داشته باشم. اعتمادی که این اتفاق از من سلب کرد، زمان برد تا دوباره ساخته شود اما رد زخمش تا همیشه بر بدنم خواهد ماند».

غزال و رازی سر به مهر

«34 سالم بود که رحم و هر دو تخمدانم را با جراحی برداشتند. هنوز وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، یادم می‌آید چقدر همه‌چیز سریع اتفاق افتاد؛ از روزهایی که نمی‌دانستم دقیقا چه مشکلی دارم تا وقتی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و می‌دانستم وقتی به خانه برگردم، دیگر بدنم همان بدن سابق نیست.

چیزی که بیشتر از خود جراحی می‌ترساندم، فقط درد و دوران نقاهت نبود؛ به این فکر می‌کردم که بعدش چه می‌شود، چه چیزهایی در من تغییر می‌کند و چطور باید با این تغییرات زندگی کنم، بی‌آنکه همه اطرافیانم از آن باخبر شوند. از همان ابتدا تصمیم گرفتم به خانواده همسرم چیزی نگویم. نه اینکه رابطه‌مان خیلی بد باشد یا هر روز با هم درگیری داشته باشیم، مسئله این بود که شناختی که از بعضی از آنها داشتم، اجازه نمی‌داد با خیال راحت درباره چنین چیزی حرف بزنم. می‌ترسیدم یک روز در میهمانی، سر سفره یا وسط یک بحث معمولی، کسی جمله‌ای بگوید که شاید از نظر خودش شوخی باشد، اما برای من تبدیل شود به چیزی که تا مدت‌ها نتوانم فراموشش کنم. می‌ترسیدم درباره زن‌بودنم حرف بزنند، درباره اینکه دیگر چه چیزی در من باقی مانده یا اینکه این اتفاق چه معنایی برای زندگی مشترکم دارد. شاید برای کسی که چنین تجربه‌ای نداشته، این ترس اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما من می‌دانستم بعضی حرف‌ها چطور در خانواده ما گفته می‌شوند؛ با خنده، با کنایه و گاهی با این توجیه که «ما که چیزی نگفتیم، شوخی کردیم بابا. تو هم زیادی حساسی». نمی‌خواستم روزی برسد که مجبور باشم در برابر چنین شوخی‌ای لبخند بزنم، درحالی‌که از درون فرومی‌ریزم.

فقط همسرم، خواهرم و یکی از دوستان صمیمی‌ام از ماجرا خبر داشتند. گاهی حتی به دوستم هم می‌گفتم اگر روزی اتفاقی افتاد و کسی چیزی پرسید، خودش را به ندانستن بزند. در واقع علاوه بر کنارآمدن با آنچه بر بدنم گذشته بود، باید مراقب یک راز هم می‌بودم؛ رازی که افشاشدنش می‌توانست مرا در موقعیت دفاع از خودم قرار دهد. بعد از عمل، هر بار که در جمع خانواده همسرم صحبت از بچه‌دارشدن یا آینده زندگی می‌شد، گوش‌هایم تیز می‌شد. اگر کسی از بچه حرف می‌زد، سعی می‌کردم عادی رفتار کنم. بیشتر از همه هم از سؤال‌هایی می‌ترسیدم که احتمال داشت با آن مواجه شوم؛ اینکه چرا پریود نمی‌شوم. یا اگر درباره بچه‌دارشدن دوباره سؤال می‌کردند، چطور بحث را عوض می‌کردم؟ اگر کسی از سر کنجکاوی می‌پرسید چرا دیگر برای بارداری اقدامی نمی‌کنم، چطور باید توضیح می‌دادم مسئله برای من دیگر یک تصمیم ساده نیست؟ گاهی از اینکه مجبور بودم این‌همه حواسم به حرف‌هایم باشد، عصبانی می‌شدم. من جراحی کرده بودم؛ اتفاقی که نه انتخابم بود و نه چیزی که بابتش باید شرمنده می‌بودم، با این‌ حال، به‌جای اینکه تمام انرژی‌ام را صرف بهبود خودم کنم، بخشی از ذهنم مدام درگیر این بود که چه کسی چه می‌داند و اگر بفهمد چه خواهد گفت.

همسرم می‌گفت لازم نیست به حرف دیگران اهمیت بدهم، اما ماجرا برای من به این سادگی‌ها نبود. او مجبور نبود هر بار که کسی درباره بدن یک زن شوخی می‌کرد، به این فکر کند که اگر حقیقت زندگی‌اش را می‌دانستند، آیا باز هم همان حرف را می‌زدند؟ او مجبور نبود در جمعی بنشیند و وانمود کند بعضی جمله‌ها هیچ ارتباطی با زندگی شخصی‌اش ندارند. گاهی از خودم می‌پرسم اگر مطمئن بودم کسی قرار نیست درباره‌ام قضاوت کند، باز هم این‌قدر سکوت می‌کردم؟ نمی‌دانم. شاید دلم می‌خواست دست‌کم یک بار بتوانم بدون ترس از واکنش دیگران، درباره آنچه بر من گذشته حرف بزنم؛ نه برای اینکه کسی دلش برایم بسوزد و نه برای اینکه مجبور شوم جزئیات پزشکی زندگی‌ام را برایش توضیح بدهم، فقط برای اینکه لازم نباشد وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است. من از اینکه رحم و تخمدان‌هایم را از دست داده‌ام، احساس گناه نمی‌کنم، چیزی که هنوز آزارم می‌دهد این است که چرا باید از واکنش دیگران بترسم؛ چرا باید برای محافظت از خودم، درباره تجربه‌ای که از سر گذرانده‌ام این‌همه سکوت کنم».

این داستان ادامه دارد

روایاتی که به دست ما رسید بیش از اینهایی است که در این گزارش به آن پرداخته شد، اما محدودیت فضا به ما اجازه انتشار بیش از این موارد را نداد. همین حالا مواجهه با این بحران حتی اگر به صورت زودرس هم نباشد، آن‌قدر برای زنان تبعات زیادی دارد که نیاز و ضرورت آگاهی‌رسانی به آن در حالت غیربحرانی هم محسوس است. زنان زیادی برای ما از نگرانی‌هایشان نسبت به درمان نوشته‌اند و موضوعی مثل هورمون‌تراپی برای آنها بیشتر محل اضطراب و واهمه است تا یک روش پزشکی. بنابراین امیدواریم این موضوع در همین سطح باقی نماند و پژوهش و گفت‌وگو درباره آن به جمع‌های دانشگاهی، تحقیقاتی و حتی حلقه‌های دوستانه و خانوادگی نیز راه یابد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha